cafe 08

تو را در خواب می دیدم

درون سنگری خاموش

هزاران ترکش اندامت

گرفته بی هوا آغوش

 

 

تو را در خواب می دیدم

که جان دادی به عزرائیل

سرت را کی جدا کرده !؟

پدر قربانت ، اسماعیل ...

 

 

تو را در خواب می دیدم

در آن فصل زمستانی

که باران بود و خمپاره

که رفتی جبهه پنهانی

 

 

تو را در خواب می دیدم

میان نامه ای کوتاه

به تابوتی که آخر سر

به جای تو رسید از راه

 

 

تو را در خواب می دیدم

میان لشگری از خاک

من و فریاد و بی تابی

من و دستی پر از خاشاک

 

 

تو را در خواب می دیدم

در آن تصویر خندانی

که روی سنگ قبرت بود

و  ... آن آیات قرآنی ...

 

 

تو را در خواب می دیدم

به نام کوچه ای بن بست

پلاک سرخ یک خانه

که میراث شهادت است

 

 

 

پدر قربانت اسماعیل

دوباره نامه ای دیگر  ..

همین دلتنگی پاسخ

مرا دق می دهد آخر ..

 

 

مهرماه 1387

پویا حسین خانی

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید