کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

 

در من زندانی ستم گری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من ...

با نحستین نگاه تو آغاز شدم 

 

                                           ... احمد شاملو

 

 

از عشق که می پرسند ...

چشم هایم را می بندم و در تلاطم غمگین عقربه ها ، باران می بارم مثل آسمان در امتداد فصلی سرد ؛

باران می بارم مثل دخترها ، خودم را در انتهای تاریک ترین لحظه ی اتاق حبس می کنم .. قرص می خورم تا فضای لعتنی اطرافم را ، سایه های تلخ روبرویم را و حتی خودم و حتی تو را ... بالا بیاورم ... ؛

 

می شوم یک روح سرگردان که در مسیر عطر تو با دیوارهای خانه هم بستر می شود هر شب و هر شب ، اتفاق کمی نیست اینکه حتی شبیه تو باکره نیستم و باکره احساس نمی کنم و لعنت به من که باکره نمی بوسم هیچ کس به جز قاب عکس خالی تو را ... ؛ 

باران می بارم مثل دخترها و نامرد می شوم با خودم ، گناه می کنم تمام ثواب هایت را ، حرف می زنم سکوت لبانت را ، گره می خورم گیسوان صافت را ... و ناگهان کات !!

باید نقش خودم را بازی کنم ، مرد همانطور که هستم و نامرد ، همانطور که نبودی ... 

از عشق که می پرسند ... هیس !!

 

 

 

یک شنبه اول خرداد

زلزله ، بین ما رخ داد

تمومه حادثه انگار

یک لحظه اتفاق افتاد

 

خونه خراب شدیم آخر

به هر طرف پناه بردیم

دنیا ، باخبر شد وقتی

زیر آوار هم مردیم ... !!

 

پویا حسین خانی

 

 

جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | پویا حسین خانی | نظرات () |