تو را در خواب می دیدم

درون سنگری خاموش

هزاران ترکش اندامت

گرفته بی هوا آغوش

 

 

تو را در خواب می دیدم

که جان دادی به عزرائیل

سرت را کی جدا کرده !؟

پدر قربانت ، اسماعیل ...

 

 

تو را در خواب می دیدم

در آن فصل زمستانی

که باران بود و خمپاره

که رفتی جبهه پنهانی

 

 

تو را در خواب می دیدم

میان نامه ای کوتاه

به تابوتی که آخر سر

به جای تو رسید از راه

 

 

تو را در خواب می دیدم

میان لشگری از خاک

من و فریاد و بی تابی

من و دستی پر از خاشاک

 

 

تو را در خواب می دیدم

در آن تصویر خندانی

که روی سنگ قبرت بود

و  ... آن آیات قرآنی ...

 

 

تو را در خواب می دیدم

به نام کوچه ای بن بست

پلاک سرخ یک خانه

که میراث شهادت است

 

 

 

پدر قربانت اسماعیل

دوباره نامه ای دیگر  ..

همین دلتنگی پاسخ

مرا دق می دهد آخر ..

 

 

مهرماه 1387

پویا حسین خانی

 

 

پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | پویا حسین خانی | نظرات () |